|
باز شب شد و دلم
در هواي مه و نور اشك و لبخند تورا مي بيند شوق ديدار تو را مي يابد باز شب شد و دلم كنج تنهايي خود آرزويي دارد چون سكوتي بي روح درپي يك سايه گام بر مي دارد باز شب شد و دلم راه ظلمت را ديد عشق و حسرت را ديد در دل تاريكي رنگ مهرت را ديد باز شب شد و دلم انتظار شب آخر دارد كه پس از اين صبح است روز ديدار تو را مي گويم قلب من رو شن شد بعد از اين تاريكي تو كنارم هستي و نخواهي كه دوباره گويم باز شب شد و دلم...
من دلم می خواهد
که سر سبزه ی باد بنشینم بر خاک آب را لمس کنم و کمی دورتر از دورتری شاپرک را بینم که نشسته سر یک پرده ی گل و سپس بال زند سوی من کوچ کند دست هایم را بالا می گیرم او جلو می آید شاخه ی دست مرا قلقلک می دهد و من با غنچه ی لب بر سرش بو سه ای خواهم زد او باز پر می کشد تا پس از چندی باز من یکی خواهم ماند که در این مزرعه ی سبز بهار آواز رنگ رنگ زندگی را بر سر پنجره ی نور وامید از سر خواهم خواند!
خدایا!دست مرا گرفتی هرگاه که می خواستمت*اما وقتی تو مرا صدا می کردی من نبودم که جوابت را بدهم*حال تو از این بنده ی بی لیاقت چه می خواهی؟!
الهی!دوست داشتم تمام عمر به یادت بودم*اما چه کنم که تنها زمانی که ناراحتم تازه می فهمم که تو هستی؟! اکاش ما را این گونه نمی آفریدی تا هر روز حتی بدون هیچ اندوهی به یادت بودیم! ای کاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش!
یه وبلاگ باحال مخصوص طرفدارای پرسپولیس
هر کی پرسپولیسییییییییییییه حتما نظر بده و سر بزنه! منم که خفننننننننننننننننننن پرسپولیسیییییییییییییییم! باشد همیشه قرمز این تیم جاودانه در بازی های ملی یا اینکه دوستانه
همیشه در یادم بمان ای خوش دل و ای هم زبان دست تو در دستان من یاد تو در چشمان من گاهی بخواب در آسمان به یاد من باش مهربان دوستت دارم هر جا که هستی هر کس که خواهی جز من پرستی در یک نگاهت عشقت ببینم در دیگری هم یاسی بچینم یاد تو در من همیشه پیدا من چون بیابان*اما تو دریا
گفتی دوستم داری به اندازه ی تمام ابر ها یی که به خاطر دوری از من آسمان دلت را
پوشانده و هوای باریدن کرده اند!من نیز دوستت دارم بدون توجه به دل آفتابی و روشنت!
اگه می شه بخواب*خواب منو ببین.می گن دل به دل راه داره.خدا رو چه دیدی شاید خواب هم به خواب راه داشته باشه!تو که بی وفا نیستی*می دونم اگه بری یاد من می کنی!می دونم که حداقل حاضری یک شب به جای کسایی که دوستشون داری خواب منو ببینی!آخه این انصافه که من همیشه تو رویاهام تو رو ببینم ولی تو..........
الهی!چه کنم گر بروی از یادم؟ای همیشه مهربانم!در هوای دلتنگی*در رو به روی
پنجره ی نور*تو را می بینم!ای جاودانه تا ابد!ای بی کرانه ی من*و ای شبنم طراوت باران!
شب می خوابد*آسمان می میرد*جهان خاموش می شود*و من در همه ی این لحظات تنها تو
را دارم خدا پس مرا به حال خود رها مکن*که من بی تو مرده ام!
یک نفر یار خواهد ماکه دل دار داریم*یک نفر عشق خواهد ما که عاشق هستیم*یک نفر دشت خواهد ما که چون بستانیم*یک نفر دوست خواهد ما که او را داریم*پس همه یک ها هر چه خواهند دارند*چون که ما یار داریم*بهترین مهر و نگه دار داریم*پس همه دریا دلیم*جاریم چونان رود بر دل خاک*پس همه یک ساز و یک صدا خوانیم:که اگر با اوییم هر چه خواهیم داریم.
به یاد من باش بی وفا هرجا که هستی*هرکجا شب ها که می خوابی بدان من یادتم در آن زمان رسم دوستی با وفاییست رسم زمونه جداییست
دوستی با عشق معنا می شود.عشق با رنگ دل های اقاقی شما و اگر صبر کنید شاید این هستی ما دوستی را درک کرد٬ عشق را باور کرد٬و کسی بود که آبی بدهد به اقاقی های نور تا که دنیا بشود پاک ز هر ظلم و ز جور که فقط در وقت و همین هنگام می شود که خدا را حس کرد در همین نزدیکی٬که همه سر سبزی همه از هستی اوست!
در تاریکی نشسته بودم.در گوشه ای از حیاط کدوهای حلوایی توجه من را به خود جلب کرده بودند. صورتک های آن هاشبیه به مترسک های مزرعه ها بودند. از جای برخاستم و در سکوت خیابان قدم زدم. برف می آمد؛ بلورهای برف بر روی زمین می نشستند و بعد از مدتی کوتاه آب می شدند. بوی چوب درختان برف خورده ی زمستانی به مشامم می رسید. احساس کردم کسی از دور می آید زیرا صدای پایش را می شنیدم. آن عابر مردی سفید پوش بود که با آمدن او شب تاریک از بین رفت و صبحی زیبا و جاودانه را به ارمغان آورد.
:کاری بکن،حرفی بزن،چیزی بخور،چرا ساکتی؟ بله؟با من بودید؟اصلاٌ حواصم نبود؛ببخشید؛خواب عجیبی بود،هنوز گیجم.جند نفر در کنارم و من تنها!افرادی با لباس سفید که به من می گویند:بلند شو،کاری بکن،حرفی بزن،چیزی بخور،این آخرین فرصت است برای زندگی. کاملاٌ شبیه به حرف های شما اما قسمت آخرش را نگفتی. :تمامش کن،بس است دیگر،تنها یک خواب بود،یک خواب خیالی. بلند شدم تا آبی به دست و صورتم بزنم اما،آب از دستان لرزانم رد شد!رو به مادرم کردم و گفتم:دیدی فقط یک خواب نبود؟ باید زودتر بلند می شدم،کاری می کردم،حرفی می زدم و چیزی می خوردم!
آسمان سپیده دم هنوز خواب بود.انگاردیشب جشن ستاره ها مزاحم خواب او شده بود.دیشب در آسمان جشنی بی نظیر بر پا بود،جشنی که حتی خورشید در آن شرکت داشت.من نیز بیدار بودم و به آسمان می نگریستم،به آسمانی که تا سحر آبی بود.آبی آبی.و در شب نشانی از تیرگی در آن دیده نمی شد. ار امشب قرار است که آسمان دیگر رنگ تیرگی را نبیند،برای همیشه.
|
About![]()
Archivesاردیبهشت 1388آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 Links
مه لقا |